ياد بگيرم که چيزهاي کوچک و بي اهميت مرا عصباني و ناراحت نکند.*ياد بگيرم به چيزهاي واهي و بيهوده نينديشم.*ياد بگيرم چگونه فهم و درک خود را افزايش دهم.*ياد بگيرم گستره ي ديدم را وسيع کنم.*ياد بگيرم چگونه دل مردمان به دست آورم.*ياد بگيرم که ارزش هر کس به شخصيت و انسانيت اوست نه به ظاهر زيبايش.*ياد بگيرم هرگز هرگز در امور مردم دخالت نکنم.*ياد بگيرم هيچ وقت هيچ وقت دست از تلاش بر نکشم.*ياد بگيرم طاقت خود را افزايش دهم.*ياد بگيرم صبور باشم.*ياد بگيرم درباره ي موضوعي که راجع به آن اطلاعي ندارم هيچ وقت هيچ وقت سخن نگويم.*ياد بگيرم زبانم را کنترل کنم و بي موقع سخن نگويم.*ياد بگيرم خوب گوش فرا دهم.*ياد بگيرم خوب فکر کنم و عجولانه تصميم نگيرم.*ياد بگيرم هنگام ناراحتي دست به عمل نزنم.*ياد بگيرم هرگز هرگز گنجور ديگري نباشم.*ياد بگيرم که فاصله ي بين تلاش وکاهلي، شجاعت وحماقت،شکست و پيروزي، زندگي و مرگ، نفس و جهاد با نفس يک تار مو بيشتر نيست.*ياد بگيرم که چگونه يک انسان باشم
مه من بيا كه با تو سخني دراز دارم = مه من بيا كه عمري به تو من نياز دارم = تو بيا زشبنم گل بروم وضو بگيرم = به تو قبله گاه عشقم هوس نماز دارم = به من هرچه ناز داري بكن اي غزال وحشي = كه منم زر جواني به خريد ناز دارم = بوصال روي ماهت همه صف به صف نشستند = همه عاشق تو هستند ومن امتياز دارم
Thursday, May 10, 2007
Saturday, May 5, 2007
مصاحبهء من با خدا"
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد» خدا لبخندي زد و پاسخ داد:« زمانمن ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟» من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟» خدا جواب داد.... « اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند» «اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند» «اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند» «اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت.... سپس من سؤال كردم: «به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟» خدا پاسخ داد: « اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند» « اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند» «اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند» « اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند» « ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است» « اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند» « اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند» « اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند» باافتادگي خطاب به خدا گفتم: « از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم» و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟» خدا لبخندي زد و گفت... «فقط اينكه بدانند من اينجا هستم» « هميشه»
Subscribe to:
Posts (Atom)